داستان پیرمرد مهربان
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت
وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت
می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو
گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد
كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

نظرات شما عزیزان:
hasti 

ساعت18:56---8 تير 1391
ghashang bud ama shenide budam
پاسخ:سلام عزیزم بقیه مطلب ها رو بخون شاید خوشت اومد
پاسخ:سلام عزیزم بقیه مطلب ها رو بخون شاید خوشت اومد
♥کیمیا♥ 

ساعت18:44---8 تير 1391
سلام وبتون قشنگه متناتونم جالبه = مرسیDD
salam vebe ghashangi dai.be manam sar bezan.movafagh bashi.
پاسخ:ممنون عزیزم حتما میام