داستان پیرمرد مهربان

اشعار عاشقانه متن دلشکسته جدایی غم تنهایی اس ام اس برای همه

اشعار عاشقانه , متن, جدایی دلشکسته همه چی برای عاشقان برای همه
داستان پیرمرد مهربان

 

داستان پيرمردی مهربان

 

 

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

 

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

 

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

 

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

 

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد



نظرات شما عزیزان:

hasti
ساعت18:56---8 تير 1391
ghashang bud ama shenide budam
پاسخ:سلام عزیزم بقیه مطلب ها رو بخون شاید خوشت اومد


♥کیمیا♥
ساعت18:44---8 تير 1391
سلام وبتون قشنگه متناتونم جالبه = مرسیDD

sara
ساعت22:06---7 تير 1391
salam vebe ghashangi dai.be manam sar bezan.movafagh bashi. پاسخ:ممنون عزیزم حتما میام

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





+نوشته شده در چهار شنبه 7 تير 1391برچسب:,ساعت2:27توسط ♥♥♥سلطان دل ها♥♥♥ |